شو وا
فرصتی برای نگریستن به زیبایی ماه را ندارد
و آن که به چهره شکسته پاییز ایمان ندارد
یقینا خداوند
قلبش را
به غم عشق
نیازمود.
مهدی حقیقی ۱۲/۱۲/۸۶
چند روزیست سطرهای دفتر خیال ٬ قصه گوی گلایه های دل پوسیده نشین یک مرد تنهاست !
چند روزیست عبور گریه غمگین تر از غروب ٬ تصویر گر زوال شیطنت های کودکی ست !
چند روزیست ورق های زندگی زودتر از مرگ به فردا می رسد ٬
یقینا خاموشی اطلسی ها را باور کرده اند !
چند روزیست نرده های باغچه هم بغض شان گرفتست و دست آسمان کوتاه و کوتاه و کوتاه تر ٬
انگار ابر ها برای همیشه خشکیده اند .
چند روزیست نبض حیاط کوچه ٬ معصومانه به مرگ گنجشک ها چشم دوخته است ٬
انگار ٬ انگار دل خدا هم به حال بادبادک ها نمی سوزد .
و اکنون سال هاست بازی های کودکانه دیروز ٬ در پی هر خنده سرد شب برفی ٬
قاب کهنه ای می شود که نوازشگر چشمان ساکت و نگاه خسته منست !
و هر قاب آینه رنگ پریده ای است که بسان قایقی شکسته از باد
بر نت های باران به گل خواهد نشست !
و من می دانم که تنها رهگذر عاشق ٬ بوسه های سپید اشک ٬
بر قامت کوچه پس کوچه های ایام خواهد بود
و تو نیز خواهی دانست که :
آه ! دیروز چه زود گذشت .
مهدی حقیقی ۲۴/ ۱۰ / ۸۶
صبح از پشت پنجره های بلورین در حال سرک کشیدن بر کوچه ــ خیابانهای اتاقم می باشد
و شب با گام هایی بلند از مسیر پر پیچ و خم شهر نفس زنان می گذرد . دیگر از بارش
چراغ های آسمانی شب رد پا و اثری نماندست . شرشر باران پای ملتهب شب را می بوسد
لیک مردم نیم خفته و مرده اند . گویی کسی قاب عکس شب بارانی بر روی طاقچه شهر را نمی خواهد .
سر احساس را از پنجره اتاق بیرون می آورم صدای جیک جیک گنجشکانی را می شنوم
که پی سر سلامتی شب آمده اند . جای بس تعجب بود آنها هم شب را فهمیده اند .
در هیاهوی این احساس ناگهان باد گویایی تار و پود موهایم را نوازش می دهد
اما نه ! احساس روستایی ام با باد شهر نمی خندد !!
شب با لبخندی روشن بر دریچه شانه ام می زند و می گوید :
مردم پایین دست روستا نجوای درخت باران خورده را از پس روشنی باد می بینند !
مردم بالا دست روستا می دانند که دل ها را هر روز با اذان شب می باید شست !
آری مردم روستا با شب آمیخته اند !
پنجره را می بندم
هوای نمناک چهارم آبانماه از روستا به گوش می آید !
کوله بار را باید بست
باید رفت
باید رفت و رفت و رفت ...
تبریز ــ خوابگاه پسران ــ یادش بخیر ۴/۸/۸۵
روزی باران خواهد آمد
و من آنروز
دست تر آسمان را
بر تن انتظار خواهم کشید
تا امید
کودک همسایه ما
دیگر از حوضچه خواب
اشک نچیند . شهریور ۸۶
پیر مرد گل فروشی را بگفتم :
بهار روی گل را دیدنی ست
جاده لغزید
شانه ترسید !
آینه از دست من افتاد و چون در هم شکست
لحظه ای بر من گریست و
این بگفت :
باغ گل را جز زمستان چاره نیست
آه عابر !
عاقبت چون آینه باید شکست ! شهریور ۸۶